🌐 آدمی به هر کوی به هر دشت ؛ با غریبه یا آشنا ؛ روز یا شب و جوان و یا پیر ؛ خواسته و ناخواسته به مصیبت و سوگ دچار است و از آن رهایی نمی یابد. تنها تاخیر در آن را تماشا می کند. ورنه حادثه همه جا و همیشه در کمین است. گاه این حادثه به دست آدمِ دیگری ست که مهر از آدمی دریغ می کند و گاه به طبیعت که سر بر عصیان می گذارد و زیست آدمیان را به دشواری می برد. هر چه هست روزهای تلخ در این زمانه بسیار است. شبهای غصه فراوان است. لحظه های رنج بی شمار است. و آدمی پای گریز از این دردنامه ی سنگین را ندارد. دقایقی گزنده که بیرحمانه دل را می خراشد. رنج را در توازن تن دردناک می کند تا نامردی های روزگار را در تابیدن تن به رخ بکشد.
سالهاست که آدم های این حوالی با سوز روزگار سازگار نیستند و دیگر زندگی کردن را فراموش کرده اند. پوچی مطلقی که در حنجره های بسته ؛ فریاد پنهان کرده و زخمه های زیاد ساخته تا به هر کجایی که چشم نظر بدوزد ؛ زُمختی زندگی خودش را نشان دهد و تاب آوری ها و طاقت ها و شکیبایی ها را بی معنا کند.
🌐 بیست و یک سال از آن روز لعنتی گذشته و از آن ساعت شوم که تمام تنِ بم یک جا لرزید. کودکانی که آن روزها پا به این جهان جنون زده گذاشتند ؛ ندیدند که در آن شب پدران شان و مادران شان چطور جان دادند تا به اینها جان ببخشند.
همین ها حالا این ها همگی در اوج جوانی اند. شاید که نه حتما چیزی را دیگر به یاد نمی آورند از آن شبِ ترسناکِ بد خاطره. اما بی گمان عکس دو کودک زیر آوار مانده را که مُرده بودند و روی دوشِ زخمی پدر به خواب ابدی رفته بودند را هرگز از یاد نبرند. عکس های مغموم و تلخ از حادثه ی زلزله بم در حافظه ی زخمی زمانه کم نیست. فراوان است. اما این یکی به شدت ویرانگر است. قابی که مستقیم به قلب آدم شلیک میکند تا تیر غمش در عمق جان بنشیند. وای از شانه هایی که می خواهند مصیبت را تاب بیاورند. وای از چشم هایی که می خواهند شبانه تا صبح به گریه بنشینند و قلب هایی که از زخم بلرزند. اما شانه های این پدر چه تحملی داشتند که سنگین ترین غم عالم را یک جا بر دوش کشیدند. غصه هایی که تمام دردها را یک جا نقاشی کردند تا اوج رنج ظاهر شود و جهانی برای ماتم این مرد به گریه بنشیند.
🌐 دردی عریان و برهنه از داعِ یک پدر در مرگ دو فرزند. عکسی که جهانی شد و اما جهانی را به درد آورد. عکاس اما همان ساعت که تصویر را به لنز دوربین داد و آن را ثبت کرد ؛ میان خاک های بم نشست و زار زار گریست. سخت ترین موقعیتِ زندگی اش همین بود که بنشیند و بر مرگ این دو کودک روی شانه های پدر بگرید. اشک هایی که دیدش را کم کرد و عکس را تار و عکاسی را سخت.
عکاسی که این عکس را گرفت فاجعه را با تمام وجودش حس کرد. دید که حتی لنز دوربین هم از تماشایش لرزید چه برسد به او. بی گمان این عکس و سوگِ این تصویر تا ابد و یک روز میتواند داغ باشد. بسوزاند و قلبها را آتش بزند. اما یقین دارم هیچ دوربینی در این جهان نمی تواند عُمق درد این پدر زجر دیده را نشان دهد و رنج محضی که در آن لحظه برده است را بیان کند. عکسی که خبر از یک واقعه ی سخت و دشوار می دهد و قلب آدم را شرحه شرحه می کند. از آن دست عکس هایی که وقتی حکایت دردش را میبینیم از روایت درد خودمان شرمگین می شویم. ما فقط تماشاگرانِ دردیم. به عکس ها و رنج ها و غصه های دیگران خیره می شویم و فقط تماشا می کنیم. اما نمی دانیم و نمی توانیم بفهمیم که یک آدم که درد دارد ؛ که رنج دارد ؛ که غصه دارد ؛ تا کجا می تواند تاب بیاورد !!!
**جعفر بخشی بی نیاز
تمامی حقوق این سایت محفوظ است.